«بهشت مسموم» روایتی داستانی از فاجعهای انسانی در سردشت/ شرحی از حمله شیمیایی تا هجوم ریزگردها
جانقلی در «بهشت مسموم» به روایت داستانی از فاجعه بمباران شیمیایی سردشت در هفتم تیرماه 1367 میپردازد. داستان این کتاب که برگرفته از واقعیتها و اسنادی درباره بمباران شیمیایی سردشت است، از زمان دلبستگی جوان داروسازی به نام «حیدرعلی» آغاز میشود که دل در گرو دختر سنیمذهب و کُرد نژاد سردشتی به نام «روژین» دارد.
جانقلی این روایت عاشقانه را با حس انساندوستی این داروساز گره زده است. داستان درست زمانی با بمباران شیمیایی گره میخورد که حیدرعلی، به عنوان جوان عاشق در خیالات خود برای خواستگاری و عزمش برای ماندن بر سر عهد و پیمان ازدواج غوطهور است.
جانقلی، داستان «بهشت مسموم» را تا کشاکش اعزام مجروحان به بیمارستان نظامی «گوموزیوجا» مادرید، نحوه برخورد مقامات و خبرنگاران اسپانیا، واکنش آنها به مصدومان و از آن پس تا چند ماه پس از بمباران شهر و بهبودی نسبی مجروحان ادامه میدهد.
«بهشت مسموم» سپس به ماجرای دیدار روژین و حیدرعلی در بیمارستان «گوموزیوجا» میپردازد. در صفحه 218 کتاب میخوانیم: «حیدرعلی به او خیره مانده بود، نمیدانست حالا که روژین را میبیند، حالا که خیالش از بابت زندهماندن او آسوده شده، چه باید به زبان بیاورد. میدانست او در همین بیمارستان است. این را از همان روزی که به هوش آمده و بارها او را بالای تخت مادرش دیده بود، دانسته بود، بارها با خود اندیشیده بود، وقتی با او رو در رو شد چه بگوید و از چه حرف بزند... هنوز هم چون گذشتهها او را دوست میداشت...»
نگارنده ماجرای بمباران شیمیایی شهر سردشت را در سالهای جنگ تحمیلی رها نکرده و به بهانه روایت ادامه ماجرای روژین و حیدرعلی، ماجرای «ریزگردها» و بیماریهای عصبی را که از مشکلات امروز مردم رنج کشیده و مهربان سردشت است هم در آخرین بخش پیش کشیده است.
«بهشت مسموم» با شهادت حیدرعلی، سالها پس از حملات شیمیایی عراق به ایران پایان مییابد و در آخر کتاب، 84 کتاب مرجع نویسنده و نام سایتها و دیگر منابع مورد استفاده برای نگارش این رمان آمده است.
