تاريخچه زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين بارى‏ء الخلائق اجمعين و الصلوة و السلام على عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين.اعوذ بالله من الشيطان الرجيم:

 

ولادت و دوران كودكى

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است،گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته‏اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را،به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى‏دانند.رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است؟در فصل بهار.در السيرة الحلبية مى‏نويسد:«ولد فى فصل الربيع»در فصل ربيع به دنيا آمد. بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده‏اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى‏شود،به اين نتيجه رسيده‏اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى‏شود با بيستم آوريل،و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين.و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى‏شود با پنجم اردبيهشت.پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم اردبيهشت.در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است؟شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده‏اند،اهل تسنن بيشتر گفته ‏اند در روز دوشنبه.در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده‏اند؟شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده‏ اند،در بين الطلوعين.

تاريخچه رسول اكرم تاريخچه عجيبى است.پدر بزرگوارشان عبد الله بن عبد المطلب است.او پسر بسيار رشيد و برازنده‏اى است كه حالا داستان آن مسأله نذر ذبحش و اين حرفها بماند .عبد الله جوان،جوانى بود كه در همه مكه مى‏درخشيد.جوانى بود بسيار زيبا،بسيار رشيد،بسيار مؤدب،بسيار معقول كه دختران مكه آرزوى همسرى او را داشتند.او با مخدره آمنه دختر وهب كه از فاميل نزديك آنها به شمار مى ‏آيد،ازدواج مى‏كند.در حدود چهل روز بيشتر از زفافش نمى‏گذرد كه به عزم مسافرت به شام و سوريه از مكه خارج مى ‏شود و ظاهرا سفر،سفر بازرگانى بوده است.در برگشتن به مدينه مى ‏آيد كه خويشاوندان مادر او در آنجا بودند،و در مدينه وفات مى‏كند.عبد الله در وقتى وفات مى ‏كند كه پيغمبر اكرم هنوز در رحم مادر است.محمد صلى الله عليه و آله يتيم به دنيا مى‏آيد يعنى پدر از سرش رفته است.به رسم آن وقت عرب،براى تربيت كودك لازم مى‏دانستند كه بچه را به مرضعه بدهند تا به باديه ببرد و در آنجا به او شير بدهد.حليمه سعديه(حليمه،زنى از قبيله بنى سعد)از باديه به مدينه مى‏آيد كه آن هم داستان مفصلى دارد.اين طفل نصيب او مى ‏شود كه خود حليمه و شوهرش داستانها نقل مى‏كنند كه از روزى كه اين كودك پا به خانه ما گذاشت،گويى بركت از زمين و آسمان بر خانه ما مى‏باريد .اين كودك تا سن چهار سالگى دور از مادر و دور از جد و خويشاوندان و دور از شهر مكه،در باديه در ميان باديه نشينان،پيش دايه زندگى مى ‏كند.در سن چهار سالگى!194 او را از دايه مى‏گيرند.مادر مهربان،اين بچه را در دامن خود مى ‏گيرد.حال شما آمنه را در نظر بگيريد :زنى كه شوهرى محبوب و به اصطلاح شوهر ايده‏آلى داشته است به نام عبد الله كه آن شبى كه با او ازدواج مى‏كند به همه دختران مكه افتخار مى‏ كند كه اين افتخار بزرگ نصيب من شده است،هنوز بچه در رحمش است كه اين شوهر را از دست مى‏دهد.براى زنى كه علاقه وافر به شوهر خود دارد،بديهى است كه بچه براى او يك يادگار بسيار بزرگ از شوهر عزيز و محبوبش است،خصوصا اگر اين بچه پسر باشد.آمنه تمام آرزوهاى خود در عبد الله را[در]اين كودك خردسال مى ‏بيند.او هم كه ديگر شوهر نمى ‏كند.

جناب عبد المطلب پدر بزرگ رسول خدا،علاوه بر آمنه،متكفل اين كودك كوچك هم هست.قوم و خويش هاى آمنه در مدينه بودند.آمنه از عبد المطلب اجازه مى ‏گيرد كه سفرى براى ديدار خويشاوندانش به مدينه برود و اين كودك را هم با خودش ببرد.همراه كنيزى كه داشت به نام ام ايمن با قافله حركت مى‏ كند.به مدينه مى‏رود و ديدار دوستان را انجام مى‏دهد.(سفرى كه پيغمبر اكرم در كودكى كرده،همين سفر است كه در سن پنج سالگى از مكه به مدينه رفته است.)محمد صلى الله عليه و آله با مادر و كنيز مادر برمى‏گردد.در بين راه مكه و مدينه،در منزلى به نام«ابواء»كه الآن هم هست،مادر او مريض مى ‏شود،به تدريج ناتوان مى‏گردد و قدرت حركت را از دست مى‏دهد.در همان جا وفات مى‏كند.اين كودك خردسال مرگ مادر را در خلال مسافرت،به چشم مى ‏بيند.مادر را در همان جا دفن مى ‏كنند و همراه ام ايمن،اين كنيز بسيار بسيار باوفا كه بعدها زن آزاد شده‏اى بود و تا آخر عمر خدمت رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين را از دست نداد،و آن روايت معروف را حضرت زينب از همين ام ايمن روايت مى‏كند،و در خانه اهل بيت پيامبر پير زن مجلل ه‏اى بود ـ به مكه بر مى ‏گردد.تقريبا پنجاه سال بعد از اين قضيه،حدود سال سوم هجرت بود كه پيغمبر اكرم در يكى از سفرها آمد از همين منزل ابواء عبور كند،پايين آمد.اصحاب ديدند پيغمبر بدون اينكه با كسى حرف بزند،به طرفى روانه شد .بعضى در خدمتش رفتند تا ببينند كجا مى‏ رود.ديدند رفت و رفت،در نقطه‏اى نشست و شروع كرد به خواندن دعا و حمد و قل هو الله و...ولى ديدند در تأمل عميقى فرو رفت و به همان نقطه زمين توجه خاصى دارد و در حالى كه با خودش مى‏ خواند،كم كم اشكهاى نازنينش از گوشه چشمانش جارى شد.پرسيدند:يا رسول الله!چرا مى ‏گرييد؟ فرمود:اينجا قبر مادر من است،پنجاه سال پيش من مادرم را در اينجا دفن كردم.

عبد المطلب ديگر بعد از مرگ اين مادر،تمام زندگى‏اش رسول اكرم شده بود،و بعد از مرگ عبد الله و عروسش آمنه،اين كودك را فوق العاده عزيز مى‏داشت و به فرزندانش مى ‏گفت كه او با ديگران خيلى فرق دارد،او از طرف خدا آينده‏اى دارد و شما نمى ‏دانيد.وقتى كه مى ‏خواست از دنيا برود،ابو طالب كه پسر ارشد و بزرگتر و شريفتر از همه فرزندان باقيمانده‏اش بودـديد پدرش يك حالت اضطرابى دارد.عبد المطلب خطاب به ابو طالب گفت:من هيچ نگرانى از مردن ندارم جز يك چيز و آن سرنوشت اين كودك است.اين كودك را به چه كسى بسپارم؟آيا تو مى ‏پذيرى؟از ناحيه من تعهد مى‏كنى كه كفالت او را به عهده بگيرى؟عرض كرد:بله پدر!من قول مى ‏دهم،و كرد.بعد از آن،جناب ابو طالب،پدر بزرگوار امير المؤمنين على عليه السلام متكفل بزرگ كردن پيغمبر اكرم بود.