نقد کتاب آواز بلند اثر آقای عزتی پاک
راوی اول شخص ازپنجره ی جهانبینی محدود خود داستان را روایت میکند.اين زاويه ي ديد اگر چه ما را شانه به شانه ي حبيب به پيش ميبرد اما به طور يک سويه اي حق را به جانب او داده و دوربين روي دستان او و به قد فهم او ميچرخد.بنا بر اين شخصيت هاي ديگر فقط به اندازه رفع نياز او معرفي ميشوند. به نظرمیرسد که راوي کمترین دغدغه ای از جنگ ندارد و این عمدی است .کاملا عمدي.می خواهد داستان جنگ از نگاه یک نفر بیرون گود باشد .کسی که نمیخواهد خودش را قاطی دعوای ایران و عراق کند و جز کلاسهای زورکی آمادگی کمک های اولیه و کارهای پادویی خانواده که به اقتضای سن و جنسیتش به او محول میشود دیگر دلمشغولی جنگی و دفاعی ندارد .دارد جاي خالي هادي را پر ميکند اما کسي زياد به حسابش نمي آورد .عاشق پیشه ی زاری است که در شروع دوره ی جوانی و در فضای پر التهاب تهاجم و تجاوز، دنبال دختر بازی و قرار مدارهای دزدکی است.خوب که نگاه مي کني ژنتيک پدر را در بافت پسر ميبيني.خوب این هم خودش شخصیت سازی است .قهرماني که استاد بيخيالي نسبت به جنگ است .با اين حال دربرزخي زندگي ميکند که همه چيزش رنگ و بوي جنگ دارد و هراس. ترس ودرس و ملاحظه کاری را نمیتوان انکار کرد. هميشه هستند آدمهايي که به مصلحت ها مي انديشند و راه عافيت در پيش مي گيرند و کساني که راسته ي دلشان را ميگيرند و سر از جبهه در مي آورند.راستي چقدر دلم مي خواست هادي را ببينم يا لا اقل به کتابهايي که خوانده بود يا دفترچه ي خاطراتش ناخنکي بزنم .کاش حبيب کمي فضول بود و يواشکي لاي کتابهاي دايي مصطفي يش را نگاه ميگرد شايد نامه اي، عکسي، چيزي بود که نقبي بزند به شخصيت دايي اش.کاش در انتهاي کوچه اي بن بست دري باز ميشد وبويي از جبهه پخش ميشد توي هواي داستان .
اما نویسنده دارد داستان ضد جنگ مینویسد والتهاب بوجود آمده ي جنگ را مي خواهد در جنبه هاي زندگي آدمي نشان بدهد .مي خواهد سايه ي اين ديو کثيف را روي زندگي مردم نشان بدهد و با کمال مهارت بي آنکه پا از چند کوچه ي شهر بيرون بگذارد از عهده اش بر مي آيد.شاید این داستان میخواهد بگوید که جنگ مثل آبي موذی به تمام جاهای خانه نفوذ میکند وبالاخره به همه جا نم میدهد. درست است که با یک قیر گونی میشود جلو آب را گرفت ولی خشک کردن نم بنا پیر آدم را در می آورد.
داستان، همان طور که از عکس جلد کتاب هم پيداست در شهر همدان اتفاق می افتد (هرچند بعداْ جز چند اسم خيابان و آرامگاه بو علي شناسه ي ديگري ارائه نميشود و ديالوگ ها هم کمکي به فضاي بومي داستان نميکنند) و در سي روزيکه نیمی در اسفند است و نیمی در فروردین سال بعد.سرما دارد ميرود و بهار در حال آمدن است اما به کجا ؟به قول سهراب (دل خوش سيري چند؟) آژير قرمز شايد همان آواز بلندي است که مدام گوش آسمان را کر ميکند و جاي همهمه زيباي زندگي دم عيد و نوروزي خوانهاي هرساله را گرفته است .
نویسنده هر فصل را با تاریخ و روز هفته شروع میکند و اینگونه روایتی گزارش گونه را ارائه میدهد.يک جور خاطره نويسي که سبک رئالیستی داستان را قوی تر ميسازد.چه بسا اگر این ترفند را هم به کار نمي برد چنان با تسلط زمان و فضا را ترسيم کرده که کاملا قابل حس بوده و خواننده با خودش نميگويد پس آن روزهاي ديگر چه شدند؟نکند حبيب آن صفحه ها را از تقويمش کنده است ؟ به نظر، نویسنده هم خود به خشک بودن اين سبک پی میبرد و در فصل های جلو تر از خیالبافی های حبیب برای رسیده کردن میوه ی داستانش استفاده میکند ،اما مرز واقعيت و رؤيا را با مهارت نگاه ميدارد و عنان از دست نميدهد.
نماد ها در داستان، بلند بلند آواز مي خوانند.داستان يوسف دارد خودش را سوار داستان ميکند .يک جاهاي هادي دارد شمايل اسمائيل را به خود ميگيرد .مرد سفيد پوشي دارد پيکر را از راه بدر ميکند تا به اسرائيل ببرد .آیا کسی هادی را از روی حسادت به چاهی انداخته است ؟ راستش من کمی به دایی مصطفی شک کردم که خدا نکرده نفوذی نباشد و همه چیز هم زیر سر او نباشد .گناه از من نیست که دارم به یک رزمنده ی اسلام تهمت میزنم .مگر آدم های بد چه شکلی اند ؟.نويسنده هم آنقدر مبادی آداب است که در طول داستان بیش از پنجاه بار سلام و خداحافظی در دهان آدم های داستانش میگذارد و نمیکند دست ما را بگیرد و یک کوچه آنطرف تر از محله ی حبیب اینها ببرد .دستش را از دیوار میگیرد میبرد خانه ی دایی مصطفی و چند تا عکس رزمندگان عرب را جسته گریخته به ما نشان میدهد و باز دستش را از دیوار میگیرد و خیلی با احتیاط از خیابان ردش میکند ودر حاليکه به دوست دخترش فکر ميکند و آواز( هجرانک هجرانک)ميخواند میرساندش به خانه عزیز.کاش این راوی ما کمی شیطان بود .کاش موتور دايي مصطفي اش را کش ميرفت و تک چرخ میزد .کاش به جای دیدن موتیف وار دسته ي سارها، کمی از حال هوای اطرافش حرف میزد .اگر راوی اینقدر سر به زیر است نویسنده که میتوانست کمی شیطنت بکند و به ما بفهماند هادی کیست ؟مصطفی چه شکلی است ؟شکوه چه شکوهی دارد که جوان هفده ساله ی مردم را از راه بدر کرده است .لا اقل کاری میکرد که کسی در طول این یکماه که فصل عوض میشود و برفها کم کم از کپگی در می آیند تغییر بکند و محول الحالی بشود .تنها شخصیتی که در این داستان متحول شده است آقای نیلگون است که آن هم برای خواننده مشخص نیست که چرا به جبهه ميرود و حجت که اصلا معلوم نیست راست راستکی به کردستان رفته است یا فقط چند روز خودش را گم و گور کرده است تا دل دختر را بدست آورد. بخصوص که دم آخرانگار مويش را توي آتش بمباران ريخته اي پیدایش می شود و دست روی شانه حبیب می گذارد .پيکر (مغازه دار يهودي)چه نقشي در داستان دارد؟آن مرد با باراني سفيد چه ميکند توي دست و بال پيرمرد؟يعني نويسنده باز هم دارد با زبان نمادين حرف ميزند که ده فرمان را به ديوار مغازه ميچسباند و آيتم هاي کمک هاي اوليه را يکي يکي به ياد راوي مي آورد؟ميدان بو علي آيا نمادي در اين داستان است يا فقط محل قول وقرار هاي عاشقانه است ؟بايد داستان را با حوصله خواند و مزه اش را حس کرد .